داستان عاشقانه پسر و دختر کم سن

 چهارده سالم بود که یه داستان عاشقانه ی بلند شروع شد… داستان عاشقانه پسر و دختر کم سن اوایل از اینکه با پسری دوست شم بیزار بودم…اما نمیدونم این یقینا خواست سرنوشت بود که من با محمد آشنا شم.. اون موقع محمد فقط هفده سالش بود.. اما یه پسر پخته ی خوبو با شخصیت از …

نقدی بر شخصیت های داستان قلعه حیوانات

تحلیل شخصیت های کتاب داستان قلعه حیوانات نوشته جورج اورول   وقتی که این داستان را می خوانیم به خودمان شک میکنیم. به مسیر زندگیمان و به همه کارها و تعهد هایمان حالی که باید تصور کنیم که جز کدام دسته ایم: افرادی مانند بنجامین که نسبت به مسائل جامعه بی تفاوت می باشد و در …

وصیت یک خسیس به زنش

وصیت یک خسیس به زنش روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت …

داستان کوتاه و آموزنده “دو گرگ”

داستان کوتاه و آموزنده “دو گرگ” دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یک غار با هم زندگی می کردند. یک سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند …

داستان مرد بی نیاز

داستان مرد بی نیاز شخصی به یکی از خلفای دوران خود مراجعه و درخواست کرد، تا در بارگاه او به کاری گمارده شود. خلیفه از او پرسید: قرآن می‌دانی؟ او گفت: نمی‌دانم و نیاموخته‌ام. خلیفه گفت: از به کار گماردن کسی که قرآن خواندن نیاموخته است، معذوریم. مرد بازگشت و به امید دست یافتن به …

دو داستان کوتاه عاشقانه

دو داستان کوتاه عاشقانه داستان اول: پیرمرد پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند، به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت عکس‌برداری بشه تا جایی از بدنت …

رمان بیتا

رمان بیتا رمان بیتا همگی خندیدند . نیما گفت : نخیر قبول نیست هرکس سوغات آورده خودش هم باید اون رو بده . و بعد دست زدند و گفتند : یالا یالا سوغات میخوام یالا . دو دستم را جلوی صورتم گرفتم و در حالی که هم خنده ام گرفته بود و هم دلم میخواست …

داستان کوتاه گل سرخ گوشه حیاط

داستان کوتاه گل سرخ گوشه حیاط سعید» شاد بود که مرغکی را در تعلق دارد و آب و دانه اهدایی قبول دوست افتاده، از تیمار هایش راضی است و خلاصه حریف عشق او را پذیرفته. روزگار وصل چند صباحی به خیر و خوشی گذشت. تا اینکه… * * برادر کوچک ترم «سعید» عاشق پرنده بود. …

داستان کوتاه قلب کوچک

داستان کوتاه قلب کوچک

داستان کوتاه قلب کوچک مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند. * * من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو. مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند. …

داستان کوتاه اردک مادربزرگ

داستان کوتاه اردک مادربزرگ داستان کوتاه اردک مادربزرگ  داستان کوتاه اردک مادربزرگ موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت جانی وحشت زده شد لاشه رو برداشت و برد پشت دیوار قایم کرد وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش سالی  همه …