داستان کوتاه درباره حضرت عباس علیه السلام

داستان کوتاه درباره حضرت عباس علیه السلام     … ایام محرم بود و به تاسوعا و عاشورا چند روز بیشتر نمانده بود . راننده کامیون مسیحی از تعطیلات پیش‌رو استفاده کرد و به همراه همسر و دختر ۶ ساله‌اش به قصد تفریح و کار به سمت بندر عباس حرکت کرد. بعد از بارگیری در …

داستان کوتاه گل آقا

داستان کوتاه گل آقا     یادم است یک زمانی امام شطرنج را آزاد کرده بودند روزنامه ‏ها نوشتند که حضرت امام فتواشان راجع به شطرنج و موسیقی… آمد. من دو کلمه حرف حساب را با فاکس می‏ فرستادم اطلاعات. آن زمان یک چیزی نوشتم که فقط هم به بیت رفت و فقط هم پیش …

داستان کوتاه /چشمان مادر

داستان کوتاه /چشمان مادر ﻣﺪﯾﺮ : ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺧﺮﺍﺟﻪ ! ﭘﺪﺭ: ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭘﺪﺭﺵ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻢ ! ﻣﺪﯾﺮ : ﺷﺮﻡ ﺍﻭﺭﻩ ! ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﻫﺮﮔﺰﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺪﺭ: ﻣﺤﺾ ﺭﺿﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﻦ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟ ﺍﻭﻥ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ …

داستان کوتاه /شمعدانی

داستان کوتاه /شمعدانی توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرد نگاه می کردم. چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز. زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت و شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های …

داستان طبع انسانیت

داستان طبع انسانیت   توصیه می شود حتما بخوانید داستان واقعی و آموزنده ای که طبع انسانیت را نشان میدهد     اسباب و اثاثیه‌ای برای منزلم خریده بودم که برای حملش باید کارگر میگرفتم. با تا دو کارگر صحبت کردم، اولش گفتن ۴۰ هزار تومن هزینه اش میشه ولی با ۳۰ هزار تومن به …

داستان کوتاه و آموزنده “دو گرگ”

داستان کوتاه و آموزنده “دو گرگ” دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یک غار با هم زندگی می کردند. یک سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند …

دو داستان کوتاه عاشقانه

دو داستان کوتاه عاشقانه داستان اول: پیرمرد پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند، به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت عکس‌برداری بشه تا جایی از بدنت …

داستان کوتاه گل سرخ گوشه حیاط

داستان کوتاه گل سرخ گوشه حیاط سعید» شاد بود که مرغکی را در تعلق دارد و آب و دانه اهدایی قبول دوست افتاده، از تیمار هایش راضی است و خلاصه حریف عشق او را پذیرفته. روزگار وصل چند صباحی به خیر و خوشی گذشت. تا اینکه… * * برادر کوچک ترم «سعید» عاشق پرنده بود. …

داستان کوتاه قلب کوچک

داستان کوتاه قلب کوچک

داستان کوتاه قلب کوچک مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند. * * من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو. مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند. …

داستان کوتاه اردک مادربزرگ

داستان کوتاه اردک مادربزرگ داستان کوتاه اردک مادربزرگ  داستان کوتاه اردک مادربزرگ موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت جانی وحشت زده شد لاشه رو برداشت و برد پشت دیوار قایم کرد وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش سالی  همه …