دو داستان کوتاه عاشقانه

دو داستان کوتاه عاشقانه داستان اول: پیرمرد پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند، به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت عکس‌برداری بشه تا جایی از بدنت …

داستان عاشقانه

داستان عاشقانه   مونیخ. سی سوم ژانویه سال هزار و نهصد و بیست پنج و نیم. دلبند من ، با دستهای آلوده به اشک، قلم به دست می گیرم تا برای تو نامه بنویسم. دیر زمانی است که تو برایم نامه ایی ننوشته ای. چرا چنین می کنی؟ در حالیکه، همین تازگی بود که در …