داستان کوتاه گل سرخ گوشه حیاط

داستان کوتاه گل سرخ گوشه حیاط سعید» شاد بود که مرغکی را در تعلق دارد و آب و دانه اهدایی قبول دوست افتاده، از تیمار هایش راضی است و خلاصه حریف عشق او را پذیرفته. روزگار وصل چند صباحی به خیر و خوشی گذشت. تا اینکه… * * برادر کوچک ترم «سعید» عاشق پرنده بود. …

داستان کوتاه زنجیر عشق

داستان کوتاه زنجیر عشق یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. …