داستان عاشقانه

داستان عاشقانه   مونیخ. سی سوم ژانویه سال هزار و نهصد و بیست پنج و نیم. دلبند من ، با دستهای آلوده به اشک، قلم به دست می گیرم تا برای تو نامه بنویسم. دیر زمانی است که تو برایم نامه ایی ننوشته ای. چرا چنین می کنی؟ در حالیکه، همین تازگی بود که در …

داستان کوتاه زنجیر عشق

داستان کوتاه زنجیر عشق یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. …

داستان

داستان یک عشق واقعی

داستان یک عشق واقعی لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین …