داستان عاشقانه پسر و دختر کم سن

 چهارده سالم بود که یه داستان عاشقانه ی بلند شروع شد… داستان عاشقانه پسر و دختر کم سن اوایل از اینکه با پسری دوست شم بیزار بودم…اما نمیدونم این یقینا خواست سرنوشت بود که من با محمد آشنا شم.. اون موقع محمد فقط هفده سالش بود.. اما یه پسر پخته ی خوبو با شخصیت از …

دو داستان کوتاه عاشقانه

دو داستان کوتاه عاشقانه داستان اول: پیرمرد پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند، به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت عکس‌برداری بشه تا جایی از بدنت …

داستان کوتاه هیچکس

داستان کوتاه هیچکس چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو . صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد . روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت . مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی …

داستان عاشقانه

داستان عاشقانه   مونیخ. سی سوم ژانویه سال هزار و نهصد و بیست پنج و نیم. دلبند من ، با دستهای آلوده به اشک، قلم به دست می گیرم تا برای تو نامه بنویسم. دیر زمانی است که تو برایم نامه ایی ننوشته ای. چرا چنین می کنی؟ در حالیکه، همین تازگی بود که در …