داستان دوست داشتن واقعی به نوعی دیگر

داستان دوست داشتن واقعی به نوعی دیگر       خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر …

داستان دزد جوانمرد و سلطان

داستان دزد جوانمرد و سلطان روزی روزگاری دزد ماهری بود که با چند نفر از دوستانش گروه سرقتی تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبتهایشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهاى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى …

داستان

داستان یک عشق واقعی

داستان یک عشق واقعی لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین …