داستان کوتاه روبات دروغ سنج

داستان کوتاه روبات دروغ سنج

داستان کوتاه روبات دروغ سنج  داستان کوتاه روبات دروغ سنج’ یه پدری , یه روبات دروغ سنج میخره که با شنیدن دروغ سیلی میزده تو گوش دروغگو تصمیم میگیره سر شام امتحانش کنه پدر: پسرم، امروز صبح کجا بودی؟ پسر: مدرسه بودم روبات یه سیلی میزنه تو گوش پسره پسر: دروغ گفتم، رفته بودم سینما …

داستان دزد جوانمرد و سلطان

داستان دزد جوانمرد و سلطان روزی روزگاری دزد ماهری بود که با چند نفر از دوستانش گروه سرقتی تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبتهایشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهاى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى …