داستان کوتاه مترسک نوشته جبرا خلیل جبرا

 داستان کوتاه مترسک نوشته جبرا خلیل جبرا   داستان کوتاه مترسک نوشته جبرا خلیل جبرا از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟ پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و  هرگز از آن بیزار نمی‌شوم! اندکی اندیشیدم و …

داستان کوتاه قلب جغد پیر شکست

 داستان کوتاه قلب جغد پیر شکست   داستان کوتاه قلب جغد پیر شکست جغدی روی کنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌کرد؛ رفتن و ردپای آن را و آدم‌‌هایی را می‌دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. اما جغد می‌دانست که سنگ‌ها ترک می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، در‌ها …

داستان کوتاه سئوال و جواب منطقی

داستان کوتاه سئوال و جواب منطقی سئوال و جواب یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج پ مورگان نامه‌ای بدین مضمون نوشته است : می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم.من ۲۵ سال دارم و بسیار زیبا ، با سلیقه و خوش‌اندام هستم. آرزو دارم با مردی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار …

داستان کوتاه پیرمرد ناشنوا

داستان کوتاه پیرمرد ناشنوا     ییرمردی مشکل شنوایی داشته و هیچ صدایی رو نمی تونسته بشنوه. بعد از چند سال بالاخره با یک دارویی خوب می شه. دو سه هفته می گذره و می ره پیش دکترش که بگه گوشش حالا می شنوه. دکتر خیلی خوشحال می شه و می گه: خانواده شما هم …

داستان دوست داشتن واقعی به نوعی دیگر

داستان دوست داشتن واقعی به نوعی دیگر       خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر …

داستان دزد جوانمرد و سلطان

داستان دزد جوانمرد و سلطان روزی روزگاری دزد ماهری بود که با چند نفر از دوستانش گروه سرقتی تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبتهایشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهاى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى …