همه چیز درباره شبنم مقدمی بازیگر محبوب

گفت و گو خواندنی با شبنم مقدمی بازیگر محبوب 

شبنم مقدمی از آن دست بازیگرانی هست که به یک‌باره پرطرفدار شد و در برترین فیلمهای سینمایی ایران حضور یافت و پاداش هم برد. وقتی می پرسیم از کی با مسئله “شهرت” رو به رو شدید, ارجاع می‌دهد به همین سه سال پیش; به دیده شدن سریالهای “مدینه” و “هفت سنگ” در ماه رمضان سال ۹۳ که شمار کارهای تلویزیونی اش

 

را در شماره ۲۹ با شمار فیلمهای سینمایی اش برابر کرد. در یکی لیلای شوخ و شنگی بود و در یکی “روحی” سنگی و تلخ با دچاری هایی تمام نشدنی.”روحی” و “لیلا” به اندازه همۀ اشک های “مدینه” و لبخندهای “هفت سنگ” از هم دور بودند و شبنم مقدمی, تنها نقطه مشترک انها بود. کافی بود توجه کنید به بازی او با میمیک صورت و لحنش تا بدانید با ظرافت از چشم ها و بیانش بازی می‌گیرد و آن ها را به دو نقطه دور از هم اما دیدنی تبدیل می‌کند.

همه چیز درباره شبنم مقدمی بازیگر محبوب

ظرافتی که آن را از همان سال های دور, از “مینا”ی “فرزند خاک” با آن لهجه غلیظ و نگاه ها و سکوت هایش در مقابل “گوانا” «مهتاب نصیرپور» نشان داده بوده. خیلی ها وی را از همین سریالهای سه سال پیش شناختند اما پیشینه کارهای او دست کم دو دهه اکثر از شهرت اوست و به دهه ۷۰ بر میگردد. به روزهایی که او روی صحنه تئاتر دیده می شد و جلوی دوربین ابراهیم حاتمی کیا, کمال تبریزی و رضا میرکریمی رفته بود.

 

به تجربه هایی که وی را از نقش های کوتاه در فیلمهای “به نام پدر” و “فرزند خاک” در دهه ۸۰ به نقش های تحسین شده اش در “امروز”, “نفس” و “ابد و یک روز” رسانده اند. اکنون او شناخته شده تر از دو دهه پیش هست و دو سیمرغ جشنواره فیلم فجر را در کارنامه اش دارد.

 

پاداش هایی برای سال ها کار و صبوری که در این گفت و گوی بلند از جزییات آن ها حرف زده هست. از وقتی که قرار بود پرستار شود تاکنون که بازیگر شناخته شده ای هست و برای گزینه نقش ها و فیلم هایش توجه و وسواس بیشتری دارد.

 

گفت و گو را با یک فلاش بک شروع کنیم. با رجوع به کارهای شما در رادیو که ظاهراً نخستین کارهای حرفه ای تان هست…

 

نه! اطلاعاتی که درمورد من داده اند, نادرست هست و تغییرش هم نمی‌دهند. من در رادیو کار کرده ام اما کارم را از تئاتر نخست کرده ام و برای این رخداد, خیلی خوشحالم این روزها مرسوم هست که وقتی ما روی پرده میبینند, میگویند این‌ها تا دیروز “بچه تئاتری” بودند. این لفظ را برای تحقیر بهره گیری می‌کنند

 

ولی برای من مایه افتخار هست. چه اشکالی دارد که کار را از تئاتر و از نقش های کوچک شروع کنیم؟ من هم مانند خیلی از بچه های نسل خودم, تئاتر را از دبیرستان شروع کردم. از گونه ای از تئاتر که تئاتر حرفه ای محسوب نمیشود ولی پایه تئاتر حرفه ای هست.

 

در استان تهران؟

 

نه, من در شهر تهران به جهان آمده ام ولی در کرج تحصیل کرده ام. فاصله شهر تهران- کرج چندان نیست ولی امکانات شهر تهران, در کرج نبود. ما برای اجرای تئاتر باید از سالن کتابخانه عمومی بهره گیری میکردیم وهمی هم اکنون هم کرج فقط یک سالن تئاتر حرفه ای دارد. به هرحال من سال های اواخر دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰; وقتی هجده- نوزده ساله بودم,

 

در انجمن سینمای جوان دوره تئاتر دیدم. بعد در تئاتر مشغول به کار شدم و بعد هم با کارهای نگارشی و تحقیقی جذب تلویزیون شدم. سنم واقعا خیلی کم بود اما در گروه اجتماعی تلویزیونی کار تحقیقاتی انجام دادم و بعد نوشتن را شروع کردم. چون در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان یک دوره حکایت نویسی گذرانده بودم.

 

نخستین گروه تئاتر حرفه ای که با آن کار کردم, گروه تئاتر “شایا” بود. گروهی که بچه هایش از کرمانشاه آمده بودند. سرپرست آن گروه شهرام کرمی که همین اکنون مدیریت می‌کند و نویسنده اش حمیدرضا نعیمی بود که اکنون دکتر حمیدرضا نعیمی شده هست و درس می‌دهد و کارهای خیلی خوبی مانند “سقراط” را روی صحنه برده هست.

 

من همزمان با این کارها, در مدرسه سوره, فیلمنامه نویسی هم می خواندم. در کارگاه های فیلمنامه نویسی آن مدرسه, شاگرد آقای جیرانی و آقای فریدون فرهودی بودم.

 

چه سر پرشوری داشتید. تشویق های خانواده در این همه ی فعالیت موثر بود یا خودتان انگیزه داشتید؟

 

خانواده ام اصلا موافق نبودند. پدر و مادرم آدم های روشنفکر زمانه خودشان و تحصیل کرده بودند اما به اینکه یک دانه دخترشان باید در گرایش های هنری درس بخواند, اعتقادی نداشتند. به همین علت من ادبیات خواندم. ولی چون خیلی به هنر علاقه مند بودم, هیچ کس نتوانست جلوی این موج علاقه ام را بگیرد. بعدها به ناگزیر این علاقه را پذیرفتند اما تا جایی مقابلم ایستادند و پایداری کردند.

 

آن سال ها نسل من به دلیل محدودیت ها, به آرشیوهای غنی برای سینما و تماشای فیلمهای مفید جهان دسترسی نداشت. اما با سختی باید بلیت جشنواره را پیدا می‌کردیم ولی آن‌قدر انگیزه داشتیم که همه ی سختی ها را نادیده میگرفتیم. یادم نمیرود که “مسافران” بهرام بیضایی را به چه بدبختی ای در جشنواره دیدم. توی صف گرفتن بلیت, کتک کاری شد. هم اکنون همه ی به این خاطرات تبسم میزنند و آن لاین بلیت می‌خرند.

 

اما با وجود همۀ این سختی ها, حال مفید و خاطره های مفید و شیرینی در ذهنم هست. اصلا این طوری نیست که فکر کنم همین اکنون چقدر مفید هست و آن موقع چقدر افتضاح بود. اتفاقا برعکس هست; فکر می‌کنم آن همه ی تلاش برای به دست آوردن, همه ی چیز را برای ما ارزشمندتر کرد.

همه چیز درباره شبنم مقدمی بازیگر محبوب

اتفاقا علی رغم آن طعنه های دیگران درمورد تئاتری بودن, آن پیشینه حسن های زیادی میتواند داشته باشد. حداقلش این هست که تربیت و مراقبت تئاتری کمک میکند از گزینه نقش تا اجرای شگرد های بازیگری وسواس داشته باشید. از سوی دیگر هم ذخیره ای غنی از انواع نقش ها و تجربه ها به دست می آورید که بعدها می‌تواند در تلویزیون و سینما کار بازیگر را آسان کند.

 

دقیقا. من به آن پیشینه مانند یک گنجینه و توشه نگاه میکنم. احتمالاً اگر از همان روزهای اول کارم را با عکس نخست کرده بودم, هم اکنون نیمی از این توشه را نداشتم و کوله بارم خالی تر می شد. منظورم این نیست که افرادی که کارشان را با عکس شروع میکنند, دانش کمتری دارند.

 

اما درمورد خودم احساس می‌کنم اگر تئاتر کار نکنم, اگر نرمش هرروز نداشته باشم, اگر روی بدن و بیانم کار نکنم, اگر به آن سیستمی که به آن عادت کرده ام عمل نکنم, جلوی دوربین هم خشک و بی کیفیت هستم.

 

پس تجربه های تئاتری استانداردهای بازیگری تان را ارتقا داده هست.

 

بله. و بابت آن خیلی حال خوی دارم. پز نمیدهم ولی اگر به سینمای حرفه ای جهان هم نگاه کنید, میبینید که رد سینمای هنری اروپا یا سینمای هالیوود در ایالات امریکا, ریشه دارترین افرادی که روی پرده اند, همان هایی میباشند که از روی صحنه به سینما آمده اند. امروز این مسئله تازه دارد درک میشود و به دلیل همین بازیگرانی از سینما به تئاتر هم می‌روند.

 

از آن بحث تایم لاین زندگی حرفه ای تان غافل نشویم. بعد از گذراندن دوره فیلمنامه نویسی و شروع تئاتر چه کردید؟

 

هم مینوشتم, هم بازی می‌کردم. منشی صحنه و دستیار کارگردان هم بوده ام ولی از جایی به بعد متمرکز شدم روی بازیگری. گرچه آن روزها دغدغه مالی هم داشتم. آن موقع ها گروه های جوان دانشجویی خیلی کم تماشاگر داشتند و شمار سالن هم ناچیز بود.

 

بنابراین وقتی بازیگر تئاتر بودم, ناچار هم بودم که کار دیگری انجام بدهم که پول دربیاورم. آن روزها گروهی به نام خانواده در گروه اجتماعی تلویزیون بود که من در آن کارهای گوناگونی می‌کردم. حتی ویدیو می ساختم.

 

آن سال ها, ظهرها سریالهای هفتگی توزیع می شد که خیلی از فیلمنامه هایش را من نوشته ام! کیفیت هنری عجیبی نداشت ولی مجبور بودم برای پول درآوردن کار کنم. در رادیو هم از سال ها قبل در گروه طفل کار میکردم. از گزارشگری و اجرا تا گویندگی و مجری- بازیگر بودن.

 

تا سال ۸۸ در رادیو مشغول بودم. این اواخر هم جمعه ها برنامه پرشنونده ای به نام “هفت شنبه” را با فرزاد حسنی اجرا میکردیم. هنوز در کامنت های شبکه های مجازی نام شخصیت ها و تیپ هایی راکه در آن برنامه بازی میکردم, می‌نویسند.

 

بین این همه ی کار, تصمیم اصلی را درمورد بازیگرشدن کی گرفتید؟

 

مشاهده نمایید, من بچه شیطان و بدی بودم [می‌خندد]! به دلیل همین پدر و مادرم تصمیم گرفتند برای خسته کردنم من را در کلاس بازیگری و حکایت نویسی نام نویسی کنند. در آن کلاس ها حکایت هایی راکه می خواندیم, خلاصه می‌کردیم و باید در آن خلاصه, سر و ته حکایت و شخصیت ها و رخداد ها را می گنجاندیم. بعد هم شروع کردیم به تمرین بازیگری.

 

احتمالا در دوران راهنمایی بودم که گفتم من تصمیم گرفته ام بازیگر شوم. اما با واکنش هایی مواجه شدم که میگفتند: “نه, اصلا. اصلا اجازه نداری! آن حکایت نویسی و بازیگری یک تفریح بود اکنون همه ی چیز جدی شروع میشود و باید بروی مدرسه و درس بخوانی.” من هم اصلا دلم نمیخواست آن طوری ادامه بدهم و دوست داشتم بروم هنرستان که اجازه ندادند.

 

این پایداری از طرف خانواده چقدر جدی بود؟

 

پدر و مادرم خیلی جدی می‌گفتند نمی توانی هنرستان بروی. پدرم قبل از انقلاب کارمند تلویزیون و بعدها مهندس برق بود و با مسئله فیلم و تلویزیون اجنبی نبودیم. مثلاً در منزل دوربین سوپرهشت و آپارات داشتیم. اما همه ی این‌ها را از دسترسم خارج کردند و حسرت انها هنوز به دل باقیمانده.

 

ولی تصمیمم را گرفته بودم و مطمئن بودم هر مانعی پیش رویم باشد, باید تا آخرش بروم. اما هیچ حمایتی وجود نداشت; هیچ حمایتی. مثلاً اگر می‌گفتم میخواهم زیست شناس یا دکتر شوم, حتماً پشتیبانی می‌شدم ولی در این مسیر هیچ حمایتی نداشتم.

 

یادم هست آن سال ها یک نمایش عروسکی کار می‌کردیم که صبح ها برای مدارس و مهد طفل ها اجرا می رفتیم و عصر ها برای مردم عادی. برای آن کار سه ماه تمرین کردیم و سه ماه اجرا داشتیم و بابت این شش ماه فقط ۱۰ هزار تومان گرفتم! مامانم میگفت: “من نمی فهمم; پول تاکسی هست اکثر از این شده”.

 

اما خودم میدانستم چه راهی میروم. هم اکنون خوشحالم که پایداری کردن چون تا این جا خیلی سختی کشیده ام. برخلاف بعضی از هم دوره هایم تحصیلات دانشگاهی مرتبط نداشتم و مجبور بودم خودم را به آن ها برسانم. باید خودم را اثبات می‌کردم. از طرفی بچه شهرستان هم بودم

 

و باز باید یک جور دیگری خودم را نشان می دادم. محیط حرفه ای هم واقعا سنگدل هست. همین اکنون وقتی بچه های شهرستان می‌گویند که ما چکار کنیم, خودم را دقیقا می گذرم جای انها. از این پیشینه ناراضی نیستم و اکنون قدر شیرینی موقعیتم را اکثر می‌دانم.

همه چیز درباره شبنم مقدمی بازیگر محبوب

ظاهراً خانواده تاکید داشتند پرستار شوید, درست هست؟

 

به دلیل همان فشارها, پرستاری قبول شدم اما اصلا درست را دوست نداشتم. در دبیرستان فقط وقت می کشتم که بروم دانشگاه تا رشته ای راکه میخواهم, بخوانم. پدرم اهل موسیقی و شعر بود و به قلم من اعتقاد داشت. هر دو به‌م میگفتند: “چقدر مفید مینویسی”. میگفتم: “خب گذارید بروم هنر بخوانم”.

 

اما میگفتند “آن رشته برای تفریح هست”. در نهایت اجازه دادند ادبیات بخوانم. دو ترم از رشته پرستاری مرخصی گرفتم و قول دادم که اگر سال بعد قبول نشدم, همان پرستاری را ادامه بدهم…

 

به هر حال در رشته ادبیات قبول شدم. شمار زیادی از متن های ادبیات کلاسیک مانند کارهای ابوسعید ابوالخیر, ناصرخسرو, شاهنامه و… راکه در دانشگاه می خواندم, قبلا در دوران نوجوانی خوانده بودم و مدام با انها سر و کله زده بودم. منزل ما در کرج بود و یادم هست بارها رفته بودیم جلوی منزل شاملو و در زده بودیم که درمورد شرع و ادبیات و هنر با او حرف بزنم!

 

این پشتوانه ادبیات بعدها هم خیلی کمکم کرد. زمانِ ما نه کافه بود, نه اینترنت, نه ماهواره. من همچون درسم بد بود, اجازه نداشتم فیلم ویدئویی اجاره کنم. اگر درسم مفید می شد, حرف های پدر و مادرم را گوش می‌کردم و کار خوبی میکردم, اجازه می دادند دو تا فیلم ببینم! به دلیل همین خیلی حکایت و رمان می خواندم.

 

یادم هست تابستان ها آنقدر حکایت کوتاه و کتاب و رمان و شعر می خواندم که خیلی به‌م خوش می گذشت. آلبوم ارزشمند “کتاب هفته” راکه سردبیرش آقای شاملو بود و تابستان ها می خواندمش, هنوز دارم.

 

بعد از دوره دبیرستان برای بازیگری دوره ای هم دیدید؟

 

سال های ۷۶-۷۷, وقتی بازیگر تئاتر بودم, در یکی- دو سریال هم بازی میکردم. آن موقع ها اصطلاحاتی در مورد خودم می شنیدم مانند “بازی گل درست و تئاتری”, “بازی برای صحنه نه, بازی برای قاب تلویزیون”, “بازی برای پرده”. با خودم میگفتم خب لابد نقصی وجود دارد و باید حلش کنم

 

به دلیل همین رفتم آموزشگاه آقای امین تارخ که بازیگری برای سینما و قاب را یاد بگیرم. در آن دوره آقای آتیلا پسیانی, بانو گلاب آدینه, آقای خمسه, خود آقای تارخ, آقای مهدی هاشمی در آنجا درس می دادند.

 

در آن جا دوره هایی مانند شمشیربازی, یوگا, جامعه شناسی هنر و زیبایی شناسی سینما داشتیم. دوره بسیار پرمحتوا و خوبی بود. جز آن, فقط یک دوره بازیگری سال ۸۸ در یک مدرسه بازیگری بین المللی در اسپانیا گذراندم. ما وقتی دو تا کار انجام میدهیم, فکر میکنیم همۀ چیز پایان یافته

 

و به ته آن رسیده ایم. اما واقعیت این نیست. هنوز باید یاد بگیریم. لحظه ای که فکر کنم به اتمام رسید و من آخرش هستم, کارم تمام هست. در آن دوره‌ی اسپانیا, با ماسک بازی میکردیم که خیلی مفید بود. بازی با ماسک, صورت را از تو میگرفت و فقط فیزیک میماند. کاری که من اصلا تجربه نکرده بودم.

 

نخستین تجربه حرفه ای تان در تئاتر کی رخداد افتاد؟

 

سال ۶۹ یک‌بار با بچه های کرج تئاتری با مضمون دفاع مقدس را در جشنواره فجر در تئاتر شهر اجرا کردیم که رخداد شگفت انگیزی بود. بعد از آن سال ۷۶ نمایش “منزل کاغذی” را اجرا کردیم که یک نمایش پنج نفره از گروه حرفه ای “شایا” بود. تدریجی سالی دو- سه اجرا داشتیم و من هم در کنار انجام کارهای دیگر برای امرار معاش, در این نمایش ها بازی می‌کردم.

 

در همین سال ها بود که سریال هم بازی کردید؟

 

سال های ۷۶- ۷۷ بود که آقای فرهادی داشتند سریال “چشم به راه” را برای شبکه پنج می ساختند. آقای فرهادی و بانو اقبال آور تئاتری بودند و طبعا بچه های تئاتر را هم می شناختند. به دلیل همین پنج- شش نفر از ما را گزینه کردند که بازی کنیم. در دو قسمت از سریال “حکایت یک شهر” بازی کردم. هر زمان همین طوری گزینه میشدم و هیچ وقت کسی سفارشم را نکرد.

 

هم اکنون که سال ها از آن دوران قبل وقتی از شبنم مقدمی حرف میزنیم هیچ شمایل تثبیت شده ای به ذهن آدم نمی‌آید. این موضوع هم می‌تواند رخداد خوبی باشد. هم رخداد بدی. نظر خودتان چیست؟

 

من اصلا زیر بار تکرار نمی‌روم. خیلی طبیعی هست که وقتی نقشی را بد بازی نکنی و تو را بپسندند, موج پیشنهادها برای بازی در نقشی به همان شکل و اندازه شروع میشود. بعد از فیلم “امروز” که نقش یک پرستار را بازی کردم, چنین بلایی سرم آمد. کار به جایی رسید که می‌گفتم: “آقا من پروانه طبابتم را بگیرم, شما خوشنود می‌شوید؟” مدام نقش دکتر و پرستار و روان کاو و… توصیه می دادند.

 

اما مفید یا بد بهره گیری از یک شمایل اثبات به ستاره شدن خیلی از بازیگرهای سینمای ما کمک کرده. نمی ترسیدید به دلیل این تنوع کار در حاشیه بمانید؟

 

واقعا برایم مهم نیست. اگر نقشی مفید باشد, دوستش داشته باشم, بحران برانگیز باشد, کوتاه و ارتفاع اش برایم اهمیت ندارد. مثلاً درمورد نقشی که در “نفس” نقش بازی کرده ام, ادعا دارم. چون واقعا برای خودم بحران داشت و سخت بود. ولی خوشحالم که وقت خودم فیلم را دیدم, گفتم “آبرویت نرفت”.

 

وقتی برای جشنواره طفل سال جاری به اصفهان بودم, همه ی می‌گفتند “تو واقعا فیلم طفل با بچه ها کارکردی؟ حوصله داری ها!” گفتم: “حوصله نیست, مرض خودم هست. احساس می‌کنم با بچه ها حالم مفید هست”. همان جا هم یک پاداش گرفتم که روی سن تقدمی کردم به بچه های فیلمم. گفتم این بچه ها به من کمک کردند که من همسن خودشان شوم. اگر کاری را دوست داشته باشم, انجام میدهم.

همه چیز درباره شبنم مقدمی بازیگر محبوب

درواقع اصلا این محاسبات و معادلات مرسوم را ندارید.

 

اصلا. جهان فکری ام آزادتر از این هاست. رفاقت چند روز پیش میگفت: “چرا هم اکنون می خواهی در تلویزیون کار کنی؟” گفتم: “تلویزیون یا سینما فرقی نمی‌کند. متن و انسانها و تیم مهم هست”.

 

شما بازیگر پرکاری هم هستید که باعث میشود…

 

من پرکار نیستم اما نمیدانم چرا پرکار به نظر می عرف. در ۲۵ سال ۲۴ فیلم بازی کردم. تازه “یک روز طولانی” را هم سال ۹۳ کارکردم که سال ۹۵ توزیع شد. پارسال در جشنواره فقط “آباجان” را داشتم و سال جاری هم فقط فیلم “شکلاتی” را در جشنواره فیلم طفل و نوجوان داشتم.

 

اما من اصلا یک جا بند نمیشوم. یک کار می‌کنم و در می‌روم و میروم مسافرت. برای اینکه احساس میکنم باید یک چیزی تازه ای داشته باشم. دوزار بخوانم و ببینم و حالم مفید شود. به دلیل همین هم هست که پولدار نیستم!

 

به هر حال ممکن هست به دلیل این چندان دیده شدن, تصوری دم دستی پیش بیاید که این بازیگر که همه ی وقت هست و حضور دارد. خیلی از هم صنف های شما این محاسبات را دارند که کِی دیده شوند و کِی غایب باشند. چرا این ها برایتان مهم نیست؟
دروغ چرا; بلد نیستم. احتمالاً اگر یک روز یاد بگیرم, من هم از این کارها بکنم!

 

هیچ وقت از این روحیه ضربه نخورده اید؟

 

اصلا در سینما اهل محاسبه نیستم. گرچه به این رخداد افتخار نمی‌کنم و باید یاد بگیرم. اما تنها مشاور من, همسرم [علیرضا آرا, بازیگر تئاتر و تلویزیون] هست که با همدیگر حرف می‌زنیم.

 

احتمالا در سال های جدید نقش های زیادی برای بازی در تلویزیون و سینما توصیه شده هست. معمولاً چطوری این پیشنهادها را غربال و انتخاب میکنید؟

 

اگر شبیه نقش های دیگرم باشد, ترجیح می‌دهم بازی نکنم. مگر اینکه پای رفاقت در بین باشد. من خیلی رفیق بازم و این طوری نیست که بگویم کار خودم را انجام میدهم. اصلا بلد نیستم. گروه تئاتر “ترمینال” را دارم که مدام با هم کار میکنیم. در این گروه متن راکه به من می‌دهند,

 

میگویند: “این نقش ها برای شما وجود دارد. کدام را بازی میکنی؟” نمی‌گویند: “آیا بازی می کنی یا نه؟” طبعا اول فیلمنامه را میخوانم و بعد گروه را بررسی میکنم که ببینم چه کسانی میباشند و سازندگانش چه پیشینه ای دارند. همسرم هم حتماً فیلمنامه را می‌خواند و نظرش را میگوید. اگر نقش را دوست داشته باشم, به چیزهای دیگری مانند قضایای مالی گیر نمیدهم و بازی می‌کنم.

 

من خیلی فیلمنامه می‌خوانم. در این فیلمنامه ها, هم نقشِ خیلی مفید هست, هم نقش هایی که از خودم می پرسم چرا این را به من توصیه داده اند؟ از خواندن فیلمنامه ها به دو علت لذت میبرم. یکی اینکه تجربه ام را اکثر می‌کنند که بدانم همین اکنون در چه وضعیتی به لحاظ نگارش به سر میبریم.

 

وقتی فیلمنامه مفید می‌خوانم, حالم هم مفید میشود. مثلاً یادم هست وقتی فیلمنامه آقای جلیلوند, “چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت” را خواندم, خیلی دوست داشتم. نقشی راکه توصیه کردند, دوست نداشتم اما فیلمنامه به شدت مفید بود که دیدیم براساس آن فیلم خوبی هم ساخته شد.

 

درمجموع این طوری نیست که بگویم هم اکنون دو تا سیمرغ گرفته ام و باید این فیلم ها را بازی کنم یا نکنم, یا اکنون به ترتیب یک کمدی, یک تئاتر و یک سریال بازی کنم. اصولا در این قید و بندها نیستم.

 

در سال های جدید دو سیمرغ برای بازی در نقش های مکمل گرفته اید. این پاداش ها چه تاثری در روند انتخاب و بازی تان گذاشته هست؟

 

طبیعتا وسواسم اکثر شده. پاداش که خیلی کیف می‌دهد و انگار داری نتیجه زحماتت را می گیری. من خیلی ساده به این جا نرسیده ام. وقتی آن بالا روی سن هستی, کسی نمی‌گوید این با رانت رفته بالا. حالت مفید هست که خودتی و قدرت خودت. بعد هم که خب حتماً مسئولیتم اکثر شده.

 

ولی راستش این وری نیست که بگویم اکنون جایگاهم تغییر کرده و نمیخواهم با خط کشی, آزادی ام را محدود کنم. مثلاً کار با دانشجویان تئاتر را تعطیل نکرده ام.

 

می‌خواستم اواخر گفت و گو بپرسم “هنوز از بازیگری لذت می‌برید؟” اما انگار پاسخ از همین همین اکنون معلوم هست. آن‌قدر آن سربالایی ای که طی کرده‌اید سخت بوده که اکنون از همه ی بحران هایی که پیش می‌آید, لذت میبرید.

 

خیلی. وقتی در شیب تند سربالایی بودم, انگیزه داشتم که یاد بگیرم و کار کنم. هنوز مدام فکر میکنم که چقدر نقش هست که دوست دارم بازی کنم و فرصتش پیش نیامده. کلی آدم میباشند که دلم میخواهد با انها کار کنم. نمی‌دانم مفید هست یا بد و احتمالاً یک جور پررویی محسوب شود و بگویند در این سن چرا این همۀ انگیزه دارد. اما راستش این هست که من بدون رویا زندگی کردن را بلد نیستم.

همه چیز درباره شبنم مقدمی بازیگر محبوب

آن سربالایی ها احتمالا خیلی با دیده نشدن همراه بوده. این رخداد اذیتتان نمی‌کرد؟

 

نه واقعا. تلخی و غم نداشت, تلاش داشت با خودش. جان سپردن داشت, اما تلخی نه. احتمالاً من اصلا تلخی را بلد نبودم. هم اکنون هم بلد نیستم. چند روز پیش یکی میگفت: “از این همه ی حواشی “اکسیدان” و این همه ی قیچی شدن نقش ناراحت نیستی؟” گفتم نه, من حاضرم کام خودم را بابتش تلخ کنم,

 

نه تماشاگری که دارد کیف می‌کند. اما همین اکنون با درونم و طرف مقابل گیس و گیس کشی راه نمی اندازم. این نگاه را از همان نوجوانی و جوانی هم داشتم. این حرف را به همۀ بچه های تئاتر هم که با آن ها کار می‌کنم, میگویم که “من تهش را دارم میبینم. آهسته و پیوسته بروید, مانند یک انسان متمدن. دنبال جهش و میانبر و دیده شدن نباشید. آرام و آهسته و صبور و شکیبا حرکت کنید.”

 

خودتان مصداق همین پله به پله بالا آمدن هستید.

 

به دلیل همین خودم را مثال میزنم. شاگردهایم می‌گویند ما هیچ کس را در سینما نداریم. میگویم من هم نداشتم. خیلی ها ندارند. مگر نوید محمدزاده کسی را در سینما داشته؟ پانته آبهرام و افشین هاشمی هم همچنین. اما همین اکنون این‌ها از صحنه تئاتر کنده اند و هر کدام برای خودشان ستاره اند… چقدر پز تئاتری ها را دادم!

 

فکر نکنم به دلیل این سختی کشیدن, تعریفتان از زندگی هم خیلی عوض شده. هم اکنون آسان میگیرید و خیلی هم پرانرژی به نظر می‌رسید.

 

آره, همه ی انسانها حتماً روزهای تلخی و سختی دارند. در دنیایی زندگی میکنیم که دنیای زیبایی نیست. پس نباید خود ما تلخی ها را چندین برابر کنیم. به گفته حافظ “گوش کن پند ای پسر وز بهر جهان غم مخور- گفتمت چون دُر حدیثی گر می توانی داشت هوش”. می‌گوید تو عبور کن, کائنات هم با تو عبور می‌کند. من کوشش می‌کنم این طوری باشم. در جشنواره طفل, بانو فریال بهزاد که کارگردان طفل میباشند,

 

به من گفتند: “خوش به حالت که هنوز این قدر طفل هستی که با مشاهده عروسک ها این طور ذوق می کنی و از ته دل میخندی”. گفتم خب این ها عروسک های بچگی من میباشند تا روز پایان میگفت تو چقدر طفل درونت شکوفاست. من دارم کوشش میکنم این طفل درون را نگهش دارم.

 

خصوصیت دیگر کارنامه تان این هست که اضافه بر آن ورِ جدی شخصیتتان یک ور فانتزی, کمیک و خنده دار هم دارید که خیلی بیرون می‌زند.

 

خیلی باید کنترلش کنم. احتمالاً به علت فیزیک و شکل صورت خیلی نقش های جدی و تلخ و سخت به من توصیه می‌دهند و خودم هم خیلی از این‌ها نقش بازی کرده ام. غالبا افرادی که من را نمی شناسند, از این نوع نقش ها توصیه میدهند. ولی اگر من را بشناسند, اتفاقا می فهمند

 

که احتمالا در آن نقش ها بهتر پاسخ بدهم. خودم هم به انها علاقه مندم. همه ی وقت هم این روحیه را داشته ام و تلاش کرده ام بگویم و بخندم. ولی به همان نسبت که مانند بچه ها آسان میخندم, سریع هم ناراحت می‌شوم.

 

دوست دارید در سینما از این خصوصیت شخصی تان اکثر بهره گیری کنید؟

 

بله, این علاقه برایم جدی هست. چون وجه غالب شخصیتم این هست و برایم آسان تر هست که این نوع نقش ها را بازی کنم. می‌توانم سر یک موضوع ساده دو ساعت مزخرف بگویم ولی وقتی که قرار هست آن‌قدر جدی که مثلاً در “امروز” دیده اید بازی کنم, یا آن‌قدر تلخ که در سریال “زیر تیغ” دیدید, باید یک آدم دیگر را بازی کنم.

 

بازی در “زیر تیغ” هم رخداد مهمی در کارنامه بازیگری و دیده شدنتان بود.

 

بله, با اینکه نقش طولانی ای در این سریال نداشتم, اما آقای باشه آهنگر من را برای بازی در “فرزند خاک” از “زیر تیغ” انتخاب کردند.

 

در “فرزند خاک” هم آن‌قدر به چشم آمدید که آن سال خیلی ها معتقد بودند سیمرغ جشنواره حق شما بود. نقطه عطف مسیر بازیگری سینمایی تان بود.

 

چون نقش خاصی بود و خیلی از من دور بود. یک انسان را در یک کره دیگری باید کشف میکردم. خیلی هم برای آن زحمت کشیدم. سری کتاب های “نیمه مخفی ماه” انتشارات روایت فتح- که گفت و گو با همسران شهدا و فرماندهان جنگ هست- را خواندم. با کلی خانواده شهید هم رفت و آمد کردم تا بتوانم بازی کنم. هنوز هم همین قدر برای رسیدن به نقش تلاش میکنم. اصولا بلد نیستم نقش را غیرجدی بگیرم.

 

علی رغم اینکه برای “فرزند خاک” پاداش نگرفتم اما دیده شد. افرادی که من را می شناختند, می‌گفتند: “غیرممکن هست. این اصلا تو نیستی”. کار کردن در فیلمی مانند “فرزند خاک”, مانند یک دانشگاه بود.

 

تجربه کار با ابراهیم حاتمی کیا در “به نام پدر” چگونه بود؟

 

من در “گزارش یک جشن” هم با آقای حاتمی کیا کار کرده ام که هنوز توزیع نشده. آن موقعی که “به نام پدر” را با ایشان کارکردم, تجربه سینمایی ام خیلی کم بود. آقای حاتمی کیا خیلی آدم بزرگی میباشند. مشارکت با ایشان رخداد بزرگی برای من بود. تمام تلاشم را می‌کردم

 

که نکند یک وقت به نظر بیاید یک بچه تئاتری بی عرضه وارد سینما شده. آن نقش هم خیلی دیده شد و گرچه باید بگویم که آقای پرستویی خیلی به من کمک کردند. آقای پرستویی باعث شدند ترس من از کارکردن با آدم های بزرگ سینما بریزید و به من بعنوان یک آدم غیرحرفه ای مکه تازه وارد سینما شده بود خیلی کمک کردند.

همه چیز درباره شبنم مقدمی بازیگر محبوب

تدریجی می‌رسیم به سال های جدید که حجم کارهای متوسط و ضعیفتان خیلی کم شده و انتخاب های نسبتا درستی داشته اید. این رخداد تقریباً از فیلم “امروز” شروع شد که به خاطرش سیمرغ برترین بازیگر زن نقش مکمل را گرفتید.

 

آقای میرکریمی خیلی تئاتر می‌بینند. از طرفی من برای خواندن متن فیلمنامه و تست نقش اصلی “به همین سادگی” بین چند نفر پایان, انتخاب شده بودم که باعث ملاقاتم با آقای میرکریمی شده بود. به نظرم هنگام [قاضیانی] آن نقش را خیلی مفید نقش بازی کرده و احتمالاً اگر من بودم به آن خوبی بازی نمی‌کردم.

 

آقای میرکریمی کارگردان بسیار خوبی میباشند و آنقدر اهل تعامل با نویسنده و بازیگرند که از تجربه بازی در “امروز” لذت بردم.

 

کاراکتر شما آنقدر صمیمی هست که جایتان در بین خواهرهای “یه حبه قند” هم خالی هست.

 

اتفاقا به آقای میرکریمی گفتم! پرسیدم چرا من نبودم, گفتند یادم رفت!

 

در سال های جدید در کمدی های مانند “زاپاس” هم نقش بازی کرده اید که از نقش های دیگرتان خیلی دور هست.

 

تجربه بازی در “زاپاس” برایم دیدنی بود. چون کمدی شهری به من نزدیک هست و تقریباً خودم هستم. اما “زاپاس” یک کمدی روستایی بود. به همین علت باید محیط را درک می‌کردم. مدل راه رفتن و همه ی چیز فرق میکرد. اصلا جای صدایم را عوض کردم و صدایم را بالا بردم. سر هر پلان می رفتم گوش می دادم که سوتی ندهم. صدابردار فیلم را دیوانه کردم!

 

بعد هم رخداد ویژه “ابد و یک روز” را در کارنامه تان دارید. از همان موقع که کار را شروع کردید, می‌دانستید که رخداد مهمی میوفتد یا بعد به این نتیجه رسیدید که فیلم ویژه ای هست؟

 

واقعا فیلمنامه خیلی خوبی داشت. اما سعید روستایی قبلا کرا سینمایی نکرده بود. ولی وقتی گروه کار را می بینی, مشخص می‌شود که قرار هست چه اتفاقی بیفتد. سعید هم واقعا باهوش هست و نگرش خیلی خاصی به سینما دارد. هنوز که دو سال از “ابد و یک روز” قبل, سنی ندارد ولی هوش و نگاه خاصش به سینما از همان اول مشهود بود. فکر نمی‌کردیم که این قدر فیلم دیده شود ولی میدانستیم کار خوبی می‌شود.

 

اصولا در کارنامه تان تجربه کار با کارگردان جوان کم ندارید. چرا این ریسک را می پذیرید؟ این یکی را نگویید که محاسبه نمی‌کنید!

 

محاسبه داشته ام و سوتی هم داشته ام ولی یک چیزی خیلی برایم مهم هست; همۀ از یک جایی شروع میکنند دیگر. مگر روزی که آقای باشه آهنگر نقش اول فیلمشان را به‌م دادند, من را چقدر می شناختند؟ یک جایی باید اعتماد کنی در کار با جوان ها فیلمنامه برایم مهم هست. اگر فیلمنامه اش مفید باشد, میگویم این بعنوان سنگ بنا, می‌تواند اقلا پنجاه درصد کار را پیش ببرد.

 

در “اکسیدان” هم نقش “شهره جون” خیلی پررنگ نیست. کوتاه هم که شده. برای خودتان تجربه خوبی بود؟

 

از لحاظ تفاوت نقش برایم دیدنی هست; اینکه یک شمایل دیگری بازی میکنم و طیف نقش هایم را تکمیل می‌کند. تصور نداشتم که این طوری میشود ولی هم اکنون هم فیدبک های خوبی از آن می‌گیرم. به هر حال فیلم, فیلم “شهره جون” نیست, فیلم جواد عزتی و امیر جعفری هست. شهره جون نمکی هست که به آن اضافه شده. ولی گروه این فیلم, ترکیب خوبی هست.

 

در کارنامه تان نقش یک های کمی وجود دارد. این رخداد حاصل انتخاب های شما بوده یا پیش آمده؟

 

نمی‌خواهم هر نقش یکی را بازی کنم. نقش یک بی خاصیت دوست ندارم. اصولا تعریفم از نقش اصلی و مکمل, تعریف متعارف جشنواره ها نیست. نقش مفید برای من نقشی هست که تاثیرگذار باشد. اکنون میخواهد از اول تا پایان فیلم باشد, یا پنج تا سکانس باشد

 

ولی این را هم دوست ندارم که این تعریف ها از بازی هایم در نقش های کوچک شبیه مدح شبیه ذم شده. به من می‌گویند هرچه نقش های کوتاه هست که تصوری درمورد اش نداریم, تو مفید بازی می‌کنی. این تعریف ها را نمیخواهم [میخندد]. مدام میگویند نقش را زنده میکنی. خب یک چیز زنده هم در نظر بگیرید که بازی کنم!

 

این خصوصیت به چشم آمدن شما در نقش هایی غیرمحوری مانند نقشتان در “نفس” از کجا می‌آید؟

 

جان میکنم! سر “نفس” برای بازی در دو- سه سکانس, یک زبان و فرهنگ و تاریخ دیگر را یاد گرفتم زبان اصفهانی آن زن, زبان اصفهانی امروز نیست. هم اکنون اصفهانی ها طور دیگری حرف میزنند. چه کسی دیگر به آپاراتچی میگوید مزقونچی؟ دستیارمان یک عمه مسن اصفهانی داشت که لحن جمله هایم را ده بار با او چک می‌کردم. سختی دارد ولی وقتی می‌بینی “شده”, کیف می‌کنم.

 

سر “آباجان” هم پدرم درآمد. چند روز پیش خانمی در سوپرمارکت به من گفت شما افتخار آذربایجانید. گفتم قربان شما. گفت ریشه ات را انکار نکن. گفتم: “یقین کن من آذربایجانی نیستم”. وقتی تو کار را دوست داری و برای اجرا انگیزه داری و دلت برایش می‌تپد, زحمتی هم که برایش می کشی, برایت دلچسب هست. میشود رنج مقدس.

همه چیز درباره شبنم مقدمی بازیگر محبوب

همه چیز درباره شبنم مقدمی بازیگر محبوب

 

تنوع کارگردان هایی که با آن ها کرا کرده‌اید نسبتا چندان هست. با کدام کارگردان های دیگر دوست دارید مشارکت کنید؟

 

طبعا همین اکنون همۀ جهان میگویند اصغر فرهادی. واقعا فضای کار ایشان را دوست دارم. به نظرم آقای فرهادی یک جوری نه تنها به سینما, بلکه به انسان نگاه می‌کند که خیلی خاص هست. دوست دارم آن تجربه را داشته باشم; نه فقط به دلیل سینما که سینمایش قطعا زیبا هست, بلکه به لحاظ انسان شناسی.

 

با بانو بنی اعتماد هم دوست دارم کار کنم. به شان هم گفته ام. بهرام توکلی هم هم‌چنین. من “پرسه در مه” را خیلی دوست داشتم. فیلم عجیبی هست و استانداردهای بازیگری در آن فرق می‌کرد. با آقای نعمت الله هم خیلی دوست دارم کار کنم. از “بوتیک” دلم می خواسته که با ایشان کار کنم.

 

کلا بازیگری هم چنان خوشنود تان میکند یا دوست دارید که حوزه های دیگر را هم تجربه کنید؟

 

آن چیزی که در سرم میچرخد و انجامش می‌دهم, فیلمنامه نویسی هست. چند تا فیلمنامه حاضر هم دارم. کارگردانی بلدی میخواهد که راستش من ندارم. خودم را گول نمیزنم. ترجیح می‌دهم اگر بتوانم یک فیلمنامه مفید بنویسم و با یک کارگردان که انگیزه و تخصص دارد, مشارکت کنم.

 

از مسیری که در بازیگری طی کرده‌اید, خوشنود هستید؟

 

همۀ وقت} آرزویم این بود که نقش های مفید بازی کنم. اصلا دنبال شهرت و ستاره شدن نبودم. وقتی به سینما رسیدم, سنم مناسب نقش های مادر بود. دیگر نمی توانستم نقش دختر اول بازی کنم که همه ی عاشقش می‌شوند. ولی این اصلا ناراحتم نمی‌کرد. وقتی رادیو کار می‌کردم,

 

دستمزدم خیلی کم بود. در یک مدرسه هم تئاتر درس می دادم که زندگی ام را بگذرانم. کمبود نداشتم اما آدم همه ی وقت دل برترین ها را میخواهد. برترین سفرها, برترین جای زندگی و… ولی تربیت تئاتر به من یاد داد که در سطحی که مقدور هست, برترین بهره گیری و لذت را از زندگی ببرم.

 

اگر همین اکنون می‌توانم در ایوان منزل ام بنشینم, چای بخورم, شعر بخوانم, موسیقی مفید گوش کنم, شهر را نگاه کنم, گل های ایوان را آب بدهم… اگر همین اکنون امکانش را دارم, باید ازش بهره گیری کنم و شاد باشم. درمورد کارم هم هم‌چنین هست. اینکه هم اکنون میتوانم از بین پیشنهادهایم یکی را گزینه کنم,

 

برای آدم بی پشتوانه ای مانند من اقبال ارتفاع هست. از این موقعیت ها برترین بهره گیری را می‌کنم و خیلی حسرت نمیخورم. به گفته خیام “از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن- فردا که نیامده ست فریاد مکن/ برنیامده و قبل بنیان مکن- خالی خوش باش و عمر بر باد مکن”.

 

ادبیات هنوز دغدغه تان هست؟ مثلاً این اواخر چه کتابی خوانده اید؟

 

“پیرمرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد و مفقود الاثر شد” نوشته یوناس یوناسن, “هتلی در کنج خلوت و شیرین” نوشته جیمی فورد و “منزل داری” نوشته مریلین رابینسون.

 

بازیگر پرطرفدار و الهام بخشتان کیست؟

 

مریل استریپ بازیگر عجیبی هست. در همه ی نقش ها یک جور خاصی هست و چیز ویژه ای برای ارائه کردن دارد.

 

از بازیگران ایرانی چگونه؟

 

بازی بانو سوسن تسلیمی را خیلی دوست دارم. بانو فاطمه معتمد آریا را هم خیلی دوست دارم. سال ۷۵ مجله “گزارش فیلم” جشنی گرفت که از ما دعوت شد در آن شرکت کنیم. در آن جشن من یک سررسید به بانو معتمد آریا دادم و گفتم: “می شه برای من امضا کنید؟” گفتم من از بچه های تئاترم. گفتند: “آدم تئاتر رو ول می کنه بیاد سینما؟… کِیفش رو ببر”.