به گزارش سوکا ،قهرمان گزارش امروز ما ، سید حسین آملی است؛ جانباز هفتاد درصد دفاع مقدس. با او و همسرش رقیه احمدی قاجاری در آخرین روز حضورشان در بیمارستان خاتم الانبیاء تهران به گفتگو می نشینیم و هرچه از زمان مصاحبه می گذرد، بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسیم که «صبر» نام دیگر این مرد است.

آقای آملی چند ساله بودید که جنگ شروع شد؟

تقریبا ۱۵ ساله بودم.

کجا زندگی می کردید؟

من ساری به دنیا آمدم و در این سال ها هم همیشه در ساری زندگی کردم.

چه سالی به جبهه رفتید؟

اولین بار سال ۶۲ بود، یعنی ۱۸ ساله بودم.

چه انگیزه ای شما را در این سن و سال به جبهه کشاند؟

شاید آن موقع خیلی ها فکر می کردند که نوجوان ها و جوان ها به عشق تیر و اسلحه به جنگ می روند اما در واقع اینطور نبود، پشت صحنه رفتن ها یک بحث اعتقادی مطرح بود. من هم به عشق اسلام و دفاع از وطن بود که به جبهه رفتم البته در این تصمیم، تشویق های برادر بزرگم خیلی موثر بود، ایشان زودتر از من به جبهه رفت و مروج من بود. همیشه برایم از فضای جبهه می گفت و اینکه رزمنده ها چقدر فداکاری دارند و این فضا چقدر متفاوت است.

خودتان بعد از اینکه رزمنده شدید این فضا را چطور دیدید؟

خیلی خیلی خاص . اصلا آن فضایی که در آن دوره بین رزمنده ها در جبهه ها حاکم بود دیگر تکرار نمی شود. هرچقدر من الان بخواهم از آن روزها تعریف کنم که منطقه این جور بود، آن جور بود، فایده ندارد. فقط کسی معنویت این فضا را درک می کند که خودش آن را تجربه کرده باشد. آنجا رفاقت اصلا مطرح نبود، هرچه بود برادری بود. یعنی رزمنده ها با هم برادر بودند، می خواهم بگویم اینقدر به هم نزدیک بودند. شاید حتی بین برادرها اختلاف بوجود بیاید، اما در جبهه محال بود بین رزمنده ها اختلاف باشد. بچه ها نسبت به هم فداکاری زیادی داشتند، مثلا همه ما شنیده ایم که قمقمه آب شان را به هم می دادند و خودشان ساعت ها تشنه بودند… اتحاد خاصی در جبهه بین رزمنده ها بود . آنجا محبت حاکم بود، صمیمیت حاکم بود، عشق موج می زد، بچه ها برایشان فرقی نمی کرد در چه شرایطی باشند، زیر انداز داشته باشند، یا نه، غذا داشته باشند یا نه؟ آب باشد یا نباشد…همه رفته بودند جانشان را فدا کنند و همین انگیزه یک اتحاد خاصی بین شان بوجود آورده بود که زیبا می نمود.

شما کی جانباز شدید؟

۱۷ خرداد ۶۳٫

یعنی الان ۳۳ سال از جانبازی شما می گذرد.

بله …اگر خدا قبول کند ۳۳ سال است که جانباز هستم.

کدام منطقه جانباز شدید؟

منطقه مریوان کردستان. من قبل از اجرایی شدن عملیات والفجر۴ به کردستان اعزام شدم و در والفجر۴ شرکت کردم. بعد با بقیه رزمنده ها در یک عملیات ضربتی شرکت کرده بودیم که من تیر خوردم و از ناحیه گردن قطع نخاع شدم. به خاطر پیشرفت بیماری اول پای راستم قطع شد و بعد پای چپ. از سال ۸۶ هم یک روز درمیان دیالیز می شوم و فعلا با این شرایط افتخار جانبازی نصیبم شده است.

تحمل این شرایط سخت نیست؟ شما ۳۳ سال است که روی سینه خوابیده اید. از این همه دارویی که هر روز می خورید خسته نشدید؟

سخت نیست … صبرش را خدا خودش به من داده . من روزی حداقل ۲۰ تا قرص می خورم، یک کیسه بزرگ پر از قرص همیشه همه جا همراهم است؛ داروهای شیمی درمانی هم که اضافه شده اند اما من هیچوقت ناامید نشدم. حتی تا وقتی پاهایم را قطع نکرده بودم، امیدوار بودم که دوباره راه بروم ، همیشه امیدوار بودم.ناامیدی مال شیطان است، همه ما باید همیشه به لطف خدا امیدوار باشیم.

وقتی رفتید جبهه هیچوقت فکرش را می کردید که این جور جانبازی سرنوشت تان باشد؟

وقتی آدم می رود جنگ، به این فکر می کند که ممکن است جانش را از دست بدهد، من به شهادت فکر می کردم،این جانبازی که در مقابل آن، دیگر چیزی نیست، در مقابل از دست دادن جان.حالا هم افتخارم همین جانبازی است.

در این ۳۳ سال، این روزهایی که بر شما گذشته قطعا راحت نبوده، هیچوقت از مسیری که انتخاب کردید پیشمان نشدید؟

خدا نکند که پشیمان بشوم؛ همه این ها خواست خداست… لطف خدا به بندگانش زیاد است. در مورد من هم مصداق آن شعر معروف که « خدا گر ز حکمت ببندد دری ، ز رحمت گشاید در دیگری» اینقدر در این سال ها برای من دوستان خوب و با معرفت فرستاده که همه خلاءهای زندگی من را پر کرده اند و هیچوقت احساس تنهایی نکرده ام.

احمدی قاجاری(همسر جانباز): صبر همسر من خیلی زیاد است، یعنی اصلا به زبان نمی توانم بگویم که چطور سخت ترین شرایط را تحمل می کند و اصلا صدایش در نمی آید، که چقدر تحمل دارد. حتما دیده اید که خیلی ها که مریض هستند، به زمان و زمین بدوبیراه می گویند اما من از زبان ایشان یک بار حتی یک بار گله و شکایت نشنیدم. حتی خیلی وقت ها شده که من گفته ام چرا تو اینقدر صبوری ؟! انگار خدا به ایشان با این جانبازی، یک صبری هم داده که تمام نمی شود. ایشان با همین معلولیت ادامه تحصیل داد، با همین دست ها ، منبت کاری را یاد گرفت و هیچوقت دربرابر مشکلات کم نیاورد.

خانم احمدی چند سال است که با آقای آملی زیر یک سقف زندگی می کنید؟

تقریبا ۲۰ سال می شود، ما سال ۷۶باهم ازدواج کردیم .

یعنی وقتی با هم ازدواج کردید، آقای آملی جانباز بودند و همین وضعیت را داشتند؟

بله همین طور است. من کاملا نسبت به شرایط ایشان آگاه بودم ، بواسطه رفاقتی که بین ایشان و برادرم بود ما با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم. حسین و برادرم موسی با هم در جبهه همدوره بودند، حسین سال ۶۳ جانباز شد و برگشت، موسی سال ۶۶ شهید شد. بواسطه این دوستی ما با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم و من خودم با علم و آگاهی زندگی با ایشان را انتخاب کردم.

آن موقع چندساله بودید؟

تقریبا هجده ساله.

خانواده ها مخالف نبودند؟

خیلی سختی کشیدم تا آن چیزی که می خواستم بشود، طبیعی است شاید هر خانواده ای راحت راضی نشود که دخترش با یک جانباز قطع نخاع از گردن ازدواج کند، آن موقع من هم خیلی جوان بودم و همه می گفتند که شاید تصمیمت احساسی باشد. اما این طور نبود البته من اولش با عشق آمدم جلو ولی وقتی وارد زندگی شدم دیدم ماندن در این زندگی چیزی بیشتر از عاشق شدن می خواهد. زندگی ما شیرینی و معنویت خودش را دارد اما سختی هم دارد، اگر در این زندگی با خدا ارتباط نگیری، ارتباط و اعتقادت درونی نباشد یک جایی می بُری …اما اگر به خدا توکل کنی هیچوقت کم نمی آوری…من هم همین کار را کردم. بارها پیش آمد که من با حسین بیرون رفتم ، خیلی ها نگاه کردند ، پچ پچ کردند که چرا شوهرش این شکلی است؟! من همه این حرکات را می بینم، من نگاه هایی که به ما می شود را می بینم اما اصلا برای من مهم نیست، چون من با یکی دیگر معامله کرده ام و وارد این زندگی شده ام…خدا خودش قبول کند انشالله. یک وقت هایی فکر می کنم اگر خدای نکرده من یک روزی ایشان را از دست بدهم ، چطور دوام بیاورم؟ حسین بزرگترین سرمایه زندگی من است، اوست که دست من را گرفته و با خودش بالا می برد…

آقای آملی خدا شما را خیلی دوست داشته که خانم احمدی را سر راه شما قرار داده.

صدردصد..ایشان، همسر من، دوست من، پدر، مادر ، برادر و همراه من است. جای همه هوای من را دارد. من با برادر همسرم رفاقت زیادی داشتم و قسمت شد که بعداز شهادت ایشان با هم فامیل هم بشویم. البته همان موقع در جبهه هم هرکسی ما را باهم می دید می گفت شما باهم برادرید؟! ما هم به شوخی می گفتیم نه پسرخاله ایم. چون از نظر چهره هم به هم شبیه بودیم. همیشه و همه جا هم با هم بودیم. جای همدیگر نگهبانی می دادیم… البته خیلی وقت ها موسی شیفت خودش را نگهبانی می داد و بعد جای من هم می ایستاد…

الان که سالها از پایان دفاع مقدس می گذرد، هنوز یاد آن روزها می افتید؟

خیلی زیاد…من با خاطره آن روزها زندگی می کنم، اما معتقدم که جنگ ما تمام نشده، ما الان در یک جبهه دیگر به فرمایش رهبر، درحال جنگ هستیم. آن موقع جنگ ما رودررو بود، دفاع مستقیم بود. اما الان دشمن از همه طریق به ما حمله کرده است. از موبایل، از روزنامه ها، مجلات، ماهواره، اینترنت، ما الان باید هشیارتر باشیم فکر نکنیم که جنگ تمام شده.

بعنوان یک جانباز هفتاد درصد ، چه آرزویی دارید؟

خیلی دلم می خواهد با حضرت آقا دیدار خصوصی داشته باشم ، یک بار ایشان را در یک مراسم در حد چند لحظه دیدم اما علاقه قلبی ام واقعا این است که ایشان را ببنیم. رهبر، پدر معنوی همه ما هستند، پدر معنوی ملت هستند، ما الان در زمان غیبت امام زمان(عج) هستیم و لیاقت دیدار ایشان را نداریم اما وظیفه داریم نایبش را زیارت کنیم و امیدوارم من هم به این آرزو برسم.

مینا مولایی – خبرنگار سوکا