روایت های عاشقانه در کتاب های مشهور

روایت های عاشقانه در کتاب های مشهور 

روایت داستان های عاشقانه همیشه در کتاب ها مورد توجه مردم واقع شده است. در مشهورترین کتاب های تاریخ نیز می توان نشانه های عشق را یافت. اگر خیال می کنید عشق و عاشقی کافی شاپ و سینما و گل و بلبل است معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبوده اید و به زمین سفت نرسیده اید، پس باید رمان های عاشقانه را بخوانید.

 

اگر از آن هایی هستید که فکر می کنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و بازار و کافی شاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید که در یک دشت پر از گل روی بالش ابر دراز بکشید و مثل قناری ها چه چه بزنید و خانه ای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبوده اید

 

و به زمین سفت نرسیده اید. برای شما شاید بهترین کار خواندن چند تا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر می تواند خوب، عالی و خطرناک باشد.برای شروع باید بروید سراغ کلاسیک ها. عشق، قدیمی تر از آن چیزی است که فکر می کنید. دو تا کلاسیک که بخوانید، به عرضم می رسید.

 

مثلا می توانید با جین آستین ها، به خصوص «غرور و تعصب» شروع کنید؛ ماجرای یک خانواده معمولی که چهار تا دختر دارند و همسایه جدیدی برایشان می آید که به از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهم تر از همه مجردی است.

روایت های عاشقانه در کتاب های مشهور

پرواضح است که مادر خانواده به فکر می افتد بالاخره از این نمد، برای یکی از دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و سر صحبت را بازن کن و قالیچه لب بوم تکان بده، دارد خوب پیش می رود که دوست ازخود راضی آقای همسایه سر و کله اش پیدا می شود و می افتد مشکل ها. خوبی خواندن رمان های آستین این است که نشانتان می دهد عشق چندان هم نیازی به احساساتی بازی ندارد.

 

اما اگر پرشورترش را می خواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس جوان که در زمان جنگ جهانی اول دارد برای خودش «دل ای، دل ای…» می خواند و خوش می گذارند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است و شاعرها بیخودی بزرگش کرده اند و جنگ چقدر سرگرمی خوبی است

 

و تازه خاصیت هم دارد و از این حرف ها. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش می کرد» یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری شدن او در بیمارستان دلش را برده بود، کشته شده است و حالا هنری به جهان جور دیگری نگاه می کند.

 

درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی را تعریف می کند که از امریکا به پیست های اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام و مزخرفات جامعه امریکایی در امان باشد، اما آن جا به بدتر از جنگ گرفتار می شود و عشق و عاشقی پدرش را در می آورد که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه،

 

از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است یک کم داستانش کند پیش می رود، اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاه طلب، بی سواد، ماجراجو و رمانتیک قصه یکجور ناجوری است که دل خواننده برایش کباب می شود.

روایت های عاشقانه در کتاب های مشهور

البته مصیبت های عشق فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونته ها، خودش یک تجربه عاشقانه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقت های عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد؛ جین ایر اصلا خود شارلوت برونته است. نوانخانه ای که او در آن جا بزرگ می شود،

 

مثل کودکی شارلوت است، شغل جین، یعنی معلمی هم همان شغل شارلوت برونته. دل بستن جین به اربابش، آقای روچستر که بعدا می فهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی است که سر نویسنده درآمد و ازدواج روچستر و جین در آخر عمر، وقتی که روچستر در آتش سوزی صورتش را از دست داده، تاکیدی است بر رنج هایی که برونته و خواهرانش کشیده اند.

 

از دیگر محصولات کارخانه ادبی برونته ها، «بلندی های بادگیر» امیلی برونته است. داستان عشق آتشین هیث کلیف و این که یک عشق نافرجام چطوری عاقبت جماعتی را به باد می دهد.هیث کلیف کولی زاده ای است که پیش خانواده کاترین بزرگ می شود؛ خانواده ای که همه شان جز کاترین با او چپ هستند.

 

طبیعتا هیث کلیف به او عاشق می شود و از او خواستگاری می کند و برخلاف تصورش از کاترین، تنها نقطه امیدش در زندگی، هم جواب منفی می شنود. این می شود که می رود تا با جیب پرپول برگردد، اما وقتی بر می گردد که کاترین با یک آدم عوضی ازدواج کرده است.

روایت های عاشقانه در کتاب های مشهور

از این جا به بعد است که آن روی عشق هیث کلیف بالا می آید و می زند از همه انتقام می گیرد. با خواهرشوهر کاترین ازدواج می کند و او را عذاب می دهد، بچه برادر کاترین را مثل یک وحشی تربیت می کند، وقتی کاترین می میرد، دخترش را مجبور می کند با دایی زاده وحشی اش ازدواج کند و… بی رحمانه ترین چهره عشق را می شود در این داستان پیدا کرد.

 

گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم سیه کند، این است!» این یک خط را هم می شود جای خلاصه داستان «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بی حاصل اسکارلت به اشلی ویلکز جا زد؛ اسکارلتی که هم خودش و هم رت باتلر را سفیل و سرگردان می گذارد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی

 

بزرگ نیز همچین چیزهایی است: جست و جوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشق پیشه می دهد و وقتی خودش و زندگی اش را نابود کرد، تازه می فهمد طرف چه آدم بی بته ای بوده است. بعد هم که با انتخاب غلطش نمی تواند کنار بیاید و خودش را سر به نیست می کند. عشق، به خصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر در می آورد.

روایت های عاشقانه در کتاب های مشهور

خیال می کنید عشق فقط وقتی به آدم اشتباهی ابراز بشود این بلاها را سر آدم می آورد؟ این قدر ساده نباشید. در «رنج های ورتر جوان» گوته، ورتر جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی کوچک آمده است؛ جایی که چشمش به شارلوت،

 

دختر قاضی شهر می افتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، یک دل نه صددل عاشق او می شود. شارلوت هم از او خوشش می آید. فقط یک مشکل کوچک در کار است: این که شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن مرد هم مرد خوبی است و بهانه ای برای به هم زدن وجود ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی!

 

 به گزارش سوکا حالا گیریم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقی تان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام اتفاق افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «گار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟

 

اصل داستان معروف پاسترناک هم شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است. تا بدانید که عشق اصلا مقوله شوخی برداری نیست. «این است نصیحت سنایی: عاشق مشوید، اگر توانید!»