داستان عاشقانه

 

داستان عاشقانه

مونیخ.

سی سوم ژانویه سال هزار و نهصد و بیست پنج و نیم.

دلبند من ،

با دستهای آلوده به اشک، قلم به دست می گیرم تا برای تو نامه بنویسم.

دیر زمانی است که تو برایم نامه ایی ننوشته ای. چرا چنین می کنی؟ در حالیکه، همین تازگی بود که در نامه یی نوشته بودی… که برایم نامه خواهی نوشت، حتی اگر من برایت نامه ننویسم. دیروز، پدرم برایم نامه یی نوشت. در این نامه، برایم نوشته بود که برای تو نیز نامه نوشته است. وتو ، برعکس ، حتی یک خط هم نامه برای من ننوشتی تا به من بنویسی که پدرم برایت نامه نوشته است. اگر تو برایم نامه می نوشتی تا به من بنویسی که پدرم برایت نامه نوشته است ، من هم برای پدرم نامه می نوشتم تا به او بنویسم که تو مایلی که برای او نامه بنویسی. اما متاسفانه ، تو گویا فرصت نامه نوشتن را نداشتی. وگرنه حتما برای او نامه می نوشتی.

تو هیچ نامه یی در جواب نامه هایی که من برای تو نوشته ام ننوشتی ، و به خاطر همین است که تمام این ماجرا های نوشتن نامه این چنین غم انگیز شده است.

تو اگر نامه نوشتن را نمی دانی ، این چیز دیگری است ، من هم برای تو هیچ نامه ای نخواهم نوشت. اما اگر نامه نوشتن را می دانی و باز هم برای من نامه نمی نویسی ، باز من برای تو نامه خواهم نوشت.

من نامه ام را با نوشتن این نکته به پایان می برم که سخت امیدوارم که تو بالاخره برایم نامه بنویسی. در غیر اینصورت ، این آخرین نامه ایست که برای تو ، من می نویسم. واگر ، اینبار نیز تو نمی توانی برایم نامه بنویسی ، حداقل برایم بنویس و به من صریحا بگو که اصلا نمی خواهی برایم نامه بنویسی: و این چنین من خواهم دانست که چرا تو هرگز برای من نامه ننوشتی.

پوزش من را برای نوشتن نامه یی این چنین بد خط و بد نوشته شده بپذیر، من مثل همیشه هنگام نوشتن نامه دچار هیجان نامه نوشتن می شوم. و تو ، مسلم است ، هرگز دچار این هیجان نامه نمی شوی ، چون هرگز نامه نمی نویسی.

برایت سلام فراوان دارم و بر دستت بوسه می زنم.