به گزارش سوکا، شعر آیینی روزگار ما بیشتر وجه عاطفی و حماسی داشته است که مهمترین دلیل آن ریشه داشتن در کربلا و قیام حضرت سیدالشهدا است که ظرفیت فراوان تراژیک و درام برای خلق آثار هنری داشته است و شاعران نیز از همین رو بیشترین تمرکز خود را برای بزرگداشت عاشورا قرار داده اند.

اما در این میان برخی شاعران و مداحان اهل بیت علیهم السلام با رویکرد تبیینی به زندگی دیگر بزرگان و اولیاء الله دین پرداخته اند که از جمله پرداختن به سبک زندگی عالمانه بنیانگذار مکتب تشیع امام جعفر صادق است.

از همین روی برای شما چند شعر با همین مضمون را امروز در نظر گرفته ایم.

هیچ کس با امام، صادق نیست

کاش من هم به لطف مذهب نور

تا مقام حضور می رفتم

کاش مانند یار صادقتان

بی امان در تنور می رفتم

علم عالم در اختیار شماست

جبر در این مسیر حیران است

چشم هایت طبیب و بیمارش

یک جهان جابربن حیان است

روز و شب را رقم بزن، آخر

ماه و خورشید در مُرکب توست

ملک لاهوت را مراد تویی

آسمان ها مرید مذهب توست

قصه تکرار می شود، یعنی

باز هم در مدینه عاشق نیست

کوچه در کوچه شهر را گشتم

هیچ کس با امام، صادق نیست

خواب دیدم که پشت پنجره ها

رو به روی بقیع گریانم

پا به پای کبوتران حرم

در پی آن مزار پنهانم

گریه در گریه، با خودم گفتم

جان افلاک پشت پنجره هاست

آی مردم تمام هستی ما

در همین خاک، پشت پنجره هاست

سیدحمیدرضا برقعی

هنوز شش گل ازین باغ مانده تا نرگس

خوش آن زمانه که تو صبح صادقش بودی

نگاهبان نگاه دقایقش بودی

خوش آن هوا که حضور تو را تنفس کرد

به آن دهان که تو تسبیح ناطقش بودی

خوش آن زمین که عبور تو را به بوسه نشست

تویی که رازگشای حقایقش بودی

خوش آن قلم که به شاگردی تو قد خم کرد

تویی که جوهره عشق خالقش بودی

خوشا شهادت سرخی که چشم در راهش

خوشا سلاله سبزی که لایقش بودی

هنوز شش گل ازین باغ مانده تا نرگس

گل ششم گل پرپر شقایقش بودی

هنوز روشنی مذهب از درخشش توست

که آفتاب پس از صبح صادقش بودی

نغمه مستشار نظامی

از صبح بپرسید که صادق به چه معناست

بر گرده ی خود مثل علی نان و رطب داشت

صادق همه صبح است چه در خلوت شب داشت

شب تیره و تار و ظلمات است، پر از ظلم

صد سال پر از ظلمت جهلی که عرب داشت

می رفت که خاموش شود مشعل توحید

اسلام ِ وَ أکملتُ لکُم رو به عقب داشت

برخاست کسی مکّی و کوفی به فدایش

آوازه چنان داشت که تا شام و حلب داشت

در محضر او این همه شاگرد عجب نیست

بر تیغ علی این همه زنگار عجب داشت!

چون جابر حیّان کسی اسرار ندانست

جز آن که به درگاه تو زانوی ادب داشت

هفتاد و دو تا یارت اگر بود چه می شد

تیغ تو و پستوی نهان خانه سبب داشت

از صبح بپرسید که صادق به چه معناست

با عشق بگویید که یارم چه لقب داشت

مهدی جهاندار

مکتب صادق

ای مکتب تو «مفید» پرور

ای کوی تو، کعبه ی خلایق‏

طالع ز رخ تو، صبح صادق

‏ای پایه منبرت فراتر

از کرسی هفت چرخ اختر

تا نام ز ماه و مهر بوده است

خاک در تو ، سپهر بوده است

گفته‏ است خرد، بس آفرینت

صد ها چو «هشام» ، خوشه چینت

‏گردش، ز فلک، اشاره از تو

استاد خرد، «زراره» از تو

چون «مومن طاق» از تو آموخت‏

لب بر لب هر چه مدعی دوخت

‏اندیشه هر آنچه بود مجمل‏

بشنید مفصل از «مفضل»

گر طالع «بختری» خجسته‏ است‏

در حلقه‏ ی درس تو نشسته ا‏ست‏

کی مکتب تو، نظیر دارد؟

صدها چو «ابوبصیر» دارد

تا مشعل علم، «جابر» افروخت‏

بس نکته، خرد که از وی آموخت‏

شد شهره به دهر، مذهب تو

«حمران» و «ابان» و مکتب تو

فانی نه، که جاودانه‏ ای تو

دریایی و بیکرانه‏ ای تو

ای مذهب تو شهید پرور

ای مکتب تو «مفید» پرور

محمدعلی مجاهدی

با امر تو هر چند در آتش ندویدم…

در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را

لطف تو گرفت از من بیچاره امان را

شد دشمن تو معترف، انگار خداوند،

در گوش تو گفته همه اسرار جهان را

با رایحه خِطّه سرسبز عبایت

کوتاه کن از باغ دلم دست خزان را

با امر تو هر چند در آتش ندویدم

هر چند فدای تو نکردم سر و جان را

هر چند مرید تو شدن شأن زراره‌ست

ای کاش که این عاشق بی‌نام و نشان را…

بگذار که تا ظل بنی‌ساعده یکبار

من جای تو بر دوش کشم کیسه نان را

ماندم که در خانه‌ات آن روز چرا سوخت

آتش که نسوزاند تن خادمتان را

با لحن حجازی شبی از حضرت موعود

خواهیم شنید از حرمت صوت اذان را

حسین عباسپور